تبلیغات
phonix2010 - یک ساعت پس از خواستگاری

phonix2010


جستجو
مطالب اخیر

موضوع: مطلب های طنز و خواندنی -
یک ساعت پس از خواستگاری

در خانه دختر:

مادر دختر که به شدت خوشحاله و از اینکه برای دخترش یه

خواستگار دهن پر کن و شاخ اومده توی پست خودش نمیگنجه ،

منتظره تا فردا زنگ بزنه به مهسا و مینا و ژینا تا حسابی

بهشون فخر بفروشه و به دخترش این جملات رو میگه:« وای

دخترم خیلی خوشحالم که بالاخره یه مرد خوب گیرت اومد.الهی

خوشبخت بشی!» و در ادامه میگه : « فردا باید زنگ بزنم به

خاله مینا و خاله مهسا تا بهشون بگم برن لباس بخرند! »


دختر خانواده: «نه مامان هنوز که هیچی معلوم نیست!»


پدر خانواده که تا الان کلی داشت ذوق میکرد و یه لبخند حاکی از

پیروزی گوشه لبش نقش بسته بوده با شنیدن این حرف دختر

خانوم خنده روی لباش خشک میشه و می خواد که دخترشو بلا

نسبت مثل یه کاغذ تیکه و پاره کنه .ولی به سرعت به خودش

مسلط میشه و میگه: « بله خانوم.جیران درست میگه.باید اول

تحقیق کنیم در باره این خانواده .تو هم نمی خواد بری همه شهر

رو پر کنی که چی شده.بذار یه کم بگذره »



در خانه پسر:

مادر پسر در حالیکه توی دلش خیلی خوشحاله و کلی به خاطر بر

و روی عروسش ذوق کرده ولی سعی میکنه قیافه سردی به

خودش بگیره به پسرش میگه:« این دختره چی داشت آخه؟

دختر خاله ت ، سایه خیلی بهتر بود » و در ادامه توی دل خودش

میگه :مرده شور این خواهرمو ببره با اون دختر فیس و افاده

ایش!


شاه داماد قصه ما که خبر نداره در دل مادرش چی می گذره ،

وقتی این حرف مادرش رو می شنوه در حالیکه به شدت عصبانی

شده تمام عقده هایی که توی این مدت از دختر خاله اش یعنی

سایه خانوم رو در دلش انباشته کرده یک دفعه بیرون میریزه و

میگه:« آخه اون دختر افاده ای با اون دماغ عملی مزخرفش به

درد زندگی مشترک نمی خوره و تازه آمارشو دارم و می دونم با

چند تا پسر دوسته و چی کارا میکنه و ...» خلاصه یه سری از

این حرف ها و دروغها که خود پسره هم نمیدونه از کجاش در

میاره.


بابای خانواده هم که تا حالا نظاره گر بوده یک دفعه میاد وسط

حرفشون و میگه: « خانم چیزی واسه خوردن نداریم؟


نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد 1389 توسط nafas boride.... (mahshid)
درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin